تبليغاتX
عشق های خنده دار

عشق های خنده دار

سلام

شده تا به حال ، تا به حال شده !

چيزي كه سالها داشتيش يا نه بهتر بگم يه چند وقت كوتاه داشتيش (تو عالم فيزيكي ، تو عالم لمس...), و بعد از مدتي از دستش دادي به هر دليلي ! و بعد سالها تو ذهنت داشته باشيش ، فقط و فقط (با اين كه ميدوني مال تو نيست)ولي بعد از يه مدتي ببيني ديگه نداريش و باورت نشه !!! (ديگه نه تو عالم لمس و نه تو عالم خيال) شده تا به حال ؟

آخه ميدوني ، يه وقتايي يه چيزايي ملكه ذهن مي شن و نميشه بيرونشون كرد و فقط مي شه باهاشون ارتباط برقرار كردو كنار اومد ...

چه بايد كرد ؟ 

چه مي شه كرد ؟



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:58  توسط   | 

بارانی


روحت آبدار است.

وقتی که می گذری از دلم

گل شادی متولد می شود.

شاید گلزار شوم روزی،

شايد!



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:4  توسط   | 

اصالت خیر و شر


باران می بارد؛ پاک پاک. اما به پیرهن سفیدت که می نشیند، وقتی خشک می شود رد گل به جا مانده است! آسمان دنیایمان، باران پاک را گل آلود می کند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:3  توسط   | 

در یاب ...

«جیرجیرک به خرس گفت: دوستت دارم.

خرس گفت: الان وقت خوابه. بعدن صحبت می‌کنیم.

خرس خوابید و نمی‌دونست عمر جیرجیرک فقط سه روزه....»


سال نو مبارك...


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 16:20  توسط   | 

عشق و ديوانگي

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها
در همه جا شناور بودند،آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند.روزي همه فضايل وتباهي ها
دور هم حمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:"بياييد يك
بازي بكنيم مثلا قايم باشك"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي
بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن..يك..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند! لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت. هوس به مركزِ زمين رفت. طمع داخلِ كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردنِ عشق مشكل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد. نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يك بوته گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي
بود، زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخِ ماه
آويزان بود. دروغ تهِ درياچه،هوس در مركزِ زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق.او از
يافتنِ عشق،نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد،تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ
رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون
آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي
زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او كور شده
بود.
ديوانگي گفت:"من چه كردم من چه كردم،چگونه مي توانم تو را درمان كنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني،راهنمايِ من شو."
و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنارِ اوست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:10  توسط   | 

بهترین ها را نه می توان دید نه شنید

تنها می توان احساس کرد
مثل حضورت در ذهن من در این لحظه......
من خدا را دارم کوله بارم بر دوش 
سفری می باید 
سفری تا ته تنهایی محض 
هر کجا لرزیدی 
از سفر ترسیدی
فقط آهسته بگو
 

من خدا را دارم...



+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:9  توسط   | 

آفتاب عمود

می‌دانی، همیشه از آفتابی خوشم می‌آید که عمودی باشد؛ آفتاب صلاه ظهر. چون سایه ندارد و همه‌اش نور است، نور محض. کاش لیلی همیشه مهمان دل مجنون بماند.



پ.ن : قصه كه نداشتم ولي خوب...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 18:12  توسط   | 

...

به سراغ من اگر می آیی ،

به سراغ من اگر می آیی ،

 نرم و آهسته بیا ، مبادا که ترک بردارد ...


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:40  توسط   | 


افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميكشيم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 10:48  توسط   | 


من بی می ناب زیستن نتوانم ...

من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر ، نتوانم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:28  توسط   |